تبليغاتX
طبقه هفتم
شعر و مقال

 

نقشه افتاد روی سنگفرش حیاط
یکی در میان
پله ها یکی یکی تا راهرو
اطاق خواب
ساکت
تاریک
کنارت آرام زدم کنار


زنگ می زنند
از جا پریدم
چمدان بسته بود
گذاشتیم کنار
آب و خاک و هرچه نگاه ریختیم
دیدیم و ندید گرفتیم
زیر پا تهران را
کمی دورتر
نسیم مجنون
آتش سکوهای لاوان
پهلوی فرسوده ی فارسی
پرچم همیشه صلح           همیشه تسلیم
ناوچه های خمیده بر آب
کوسه های حیران
پیشاپیش سربازان
از توده های نیامده می پرسد
                     رادیو فردا
ما فکر می کنیم و جوابی نمی دهیم


در حیاط باز می شود
هر چه زنگ زدم کسی گوشی را بر نمی دارد
برایت پیام گذاشتم .
 

 

نوشته شده توسط فردین شهبازی در ساعت 0:42 | لینک  | 

به نظر می رسد آشنایی با عناصر تحول ساز لازم است تا از کور کورانه پیروی کردن از آثار قدیمی و تعصب به آنها پرهیز کرد و بتوان با بدعت آوران عرصه ی هنر همراه شد ، کاری که اگر حتی حافظ در زمان خود و و بعدها نیما ، فروغ ، سهراب ، شاملو و ... نمی کردند نام آوران پهنه ی وسیع ادبیات  نمی شدند ، در حالیکه خیلی های دیگر هم دوران با نام های بالا ، در جا زدند و در ایستایی خود محو شدند .
از آنجایی که هیچ مفهوم منطقی را نمی توان به چیزی نسبت داد ، بنا بر این مفهوم گریزی به طبع در هر اتفاقی وجود دارد و در جریان کامل شدن ، ایستایی معنا ندارد . حال در هنر (منظور شعر در اینجا )، تحول که با کشف های نوین ، کنار گذاشتن ساختار کهن ذهن و ایجاد فضای جدید بوجود خواهد آمد ، مورد نیاز شاعر می باشد .
در این راه تا رسیدن به ثباتی نسبی ممکن است گرایش های انحرافی هم بوجود آید که نباید مفهوم چالش یا بحران از آن استنباط شود و این در همه ی دوران ها بوده است ، دوره ای با جنون شعری ، دوره ای با مفهوم و محتوا ، دوره ای با سلیقه و عاطفه و اکنون با فرم ، ساختار و واژگان ،این تحول شکل گرفته است که باعث می شود شعر را با طراوت و تا همیشه زنده نگه دارد . در این فضا آنچه مهم است  وجود هارمونی ذهنی بین شاعر و مخاطب از طریق رابطه ی ضمایر نا خودآگاه می باشد .
شاعر با توجه به معرفت و بینشی که از محیط  پیرامون و تئوری های ایجاد شده دارد می توند با بیانی نمادین به اثر دلخواه دست یابد . نماد می تواند معنای قطعی پیدا کند و اینجاست که با تاویل های گوناگون و تضادهای ذهنی و معنایی روبه رو می شویم ، اما در نهایت این فاصله ی بین زبان و حقیقت ، منجر به برجسته شدن اثر  می شود .
با شکل گیری زبان خاص اثر با استفاده از واژه ها ، ترکیب ها و تکنیک های نو ، دیگر نمی توان حتی کلمه ای را در این ساختار جابجا کرد ،چرا که قواعد نحوی و کلامی اثر دچار مشکل می شود .
پس می بینیم که شاعر وقتی با کشف و شهود و با زیر ساخت فکری مجتمع در ذهن خود اثری را می آفریند ، دیگر بدون توجه به تاویل ها ، عناصر فرآیندیو کشف های ذهنی را در ساختاری مناسب جهت تولد زبانی نو می گنجاند و معنا را به مخاطب می سپارد تا او جزئی از شعر ،در جهت تکمیل قسمت ناتمام اثر باشد .
با تمام این دیدگاهها ، مخاطب فکر می کند شاعر به طور ساختگی اندیشه های خود را در قالب تصاویری مبهم و فرا عادی تبدیل به  مصیبتی کرده تا مخاطب به سادگی نتواند به دریافت و تاویلی دست یابد . بیان و اندیشه در قالب هنر نمی تواند ساختگی باشد ، هر اتفاقی همزمان با خلق اثر می افتد و منتقد از روزن ها وارد اثر و چالش  های فرضی اش خواهد شد . که در حقیقت این یک حضور نا خود آگاه در حوزه ی گفتمان است که به طور متعادل باعث می شود تا مخاطب با استفاده از ضمیر ناخودآگاه ، ارتباط لازم را برقرار کند .
در شعر اگر بیش از حد محتواهای ناخودآگاه و یا دانسته ها و اندیشه های زبانی استفاده شود باعث کم شدن جوهر هنری خواهد شد که در اینصورت برقراری ارتباط سخت می شود . ارتباط تصاویر با موضوع محوری (برون ذهنی _ درون ذهنی) شاعر باعث می شود تا تحقق فرایندهای  شعری بدون بر گشتن به گذشته ، با طراوت و مفهوم آن عمیق تر می شود . و با دید گاهی مدرن می توان با اینگونه آثار روبه رو شد در این راه اگر چیزی به عنوان چالش مطرح می شود ، به طور ناخواسته است که می تواند تحریک کننده ی ذهن و احساس مخاطب در راه رسیدن به تاویل های گوناگون باشد و این راهی است که ابتدا شاعر پیموده و حال گریبانگیر مخاطب است تا با آن برخورد کند و باعث ایجاد (گفتمان جدید )و انرژیک می شود که در نهایت ارتباط بین اثر و تاویلهایش با مخاطب بوجود آمده و هر چه این رابطه قوی تر باشد بین آثار دیگر و مخاطب  به طور نا خواسته و جوششی تعادل بر قرار می شود و این فرآیند تحت عنوان (( ارتباط بینا اثری ))  در تکمیل اثر فعال خواهد بود . پس مخاطب بخشی از هنر است که در شکل گیری نهایی تا رسیدن به ماندگاری اثر دخالت خواهد شد ، در ضمن مولف آثار بعدی را قوی تر می آفریند بدون آنکه به گذشته دل ببندد و نمی تواند بصورت اسطوره ، شاخه های انحرافی و جدا از هم بدون وابستگی  ایجاد کند .
(( جوانمرد ! این شعر ها را چون آیینه دان ! آخر دانی که آیینه را صورتی در خود نیست ، اما هر که در او نگه کند ، صورت خود تواند دید . همچنین می دانی که شعر را در خود هیچ معنی نیست ، اما هر کسی ازو آن تواند دیدن که نقد روزگار او بود و کمال کار اوست . و اگر گویی که شعر را معنی آنست که قایلش خواست ، و دیگران معنی دیگر وضع می کنند از خود ، این هم چنانست که کسی گوید : صورت آیینه ، صورت روی صیقل است که اول آن نمود . )) عین القضات همدانی

 

نوشته شده توسط فردین شهبازی در ساعت 19:54 | لینک  |